از «س» اول تا «م» آخر!
جویش و کوبش ...
امید های شکسته با زیر چشم های متورم و قرمز و لب های خشک ترکیده....
سکوتی زاییده ی فریاد... خیابون ساکت... تیشه ای بی فرهاد!
سراسیمه دود بود!
اندوه بسان رود روان بود ، دود هم از آب این رود نمی کاست!
سراسیمه اشک بود و شک!
شک به این که شاید فردایی نباشد؛ و امید به اینکه من هم نباشم!
سراسیمه تاریکی بود!
آویزان شدن از رشته ی باریکی بود؛ که هر لحظه احتمال پاره شدن داشت...
سراسیمه سقوط بود...
سراسیمه تاوان بود...
تاوان خرابی بعد از خنده های ممتد و مضحک...
سراسیمه پشیمانی بود...
پشیمانی از من ، تو ، او ، ما ، شما و ایشان....
قلمی با نوک فلج در پوست کاغذ می خزید و دردکشان دور خود می پیچید...
دستی که نای نوشتن ندارد با مغزی که مجبور است ، دلی که ... مفقود است!
جان را باختیم تا تاختیم ، دوباره خود را از نو ساختیم، اما باز دنیا را نشناختیم.
تکرار شد ، تکرار شد ، تکرار شد . . .
این غده ی سرطانی آنقدر بزرگ شده است که دهن قلم را میگیرد.
شاید دیگر مثل قبل نتوانم بنویسم؛ ولی مطمئنا من پخته تر شده ام!
لذا دیگر این نخ متصل به دنیا رو به کم عرض تر شدن گذاشته است.
البته من متفاوت نیستم؛ اگر انسان در خیال زندگی کند نتیجه همین می شود که هست.
سراسیمه ناچاری بود...
مثل وصله ی ناجور با رنگی پرت؛ که از دور پیدا بود جایم آنجا نبود....
یقین متوسطی بود، به این که هیچ وقت بهتر نخواهم شد.
هر چه بود ، این من بودم!
نقابی نبود... ناجور ولی یک رنگ... شاید ناباب ولی رفیق... شاید با خود بد ، ولی خوب و مهم تر از همه مشتاق لحظه های بیشتر!
برچسب:
نویسنده: آبتین کاشانی