۲۲۹
-
تاریخ: 1403/2/19 ساعت: 1:15
۲۲۹ : دست های مرگ روی شونه م سنگینی میکنن...به نظر زمان زیادی نمونده...ولی اگه اینطور هم باشهچیزی از دست نخواهم داد...زندگی سرشار از رنج،عزلت و فراق بود...هر شیرینی ته طعم تلخی داشتهزار برابر شیرینیش، تلخیش برام موند...هر تصوری، آرزو و رویایی داشتم رو سرم خراب شدخوب بودم و خوب موندم...خواستم تغییر ک...
۲۲۸
-
تاریخ: 1402/8/13 ساعت: 11:50
ولی من به این دنیا نمیومدم.... منو به زور آوردن...
۲۲۷
-
تاریخ: 1402/6/15 ساعت: 14:26
۲۲۷ : ظلم قدیمی ترین قانون طبیعته...به بچه هاتون دنیا رو جای صورتی و نرم نشون ندین...وقتی بزرگ بشن و واقعیت هارو بفهمنضربه روحی و ترومای بزرگتری میخورن... + چهارشنبه پانزدهم شهریور ۱۴۰۲ 3:24 | سورنا | Adblock test (Why?)
۲۲۵
-
تاریخ: 1402/5/13 ساعت: 14:00
۲۲۵ : تجاران امید... هول های رنگارنگ...اورگاسم های متنوع...ریا و عاطفه فروشی برای نفع...زمانی که فهمیدی دنیا از حملات بالا عبارتهیعنی بزرگ شدی... + پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت ۱۴۰۲ 4:10 | سورنا | Adblock test (Why?)
۲۲۶
-
تاریخ: 1402/5/13 ساعت: 14:00
۲۲۶ : صدای جیرجیرک در حیاط بزرگ تاریک می پیچید...بوی نبود تردد های ماشین، از هوا حس میشد...نور کم چراغ هایی که با فاصله 20 قدمی از هم بودندر افق راه، اجازه گشاد شدن مردمک را نمیداد...روی چمن دراز کشیده بود و به ماهی که از همه جایاین دنیا کثیف به همان شکل دیده میشد نگاه می کرد...انگار تمام آدم ها به ...
۲۲۴
-
تاریخ: 1401/12/8 ساعت: 16:53
۲۲۴ : وقتی بزرگتر میشی میفهمیدنیا اونقدری که فکر میکردی رنگی نیست...هر کاری هم از هر کسی بعید نیست...نقش آمیگدالا رو هم میفهمی... + شنبه بیست و دوم بهمن ۱۴۰۱ 1:10 | سورنا | Adblock test (Why?)
۲۲۳
-
تاریخ: 1401/11/8 ساعت: 14:08
۲۲۳ : گذشتهم ترسناک بود؛همین الانش هم خوب نیست؛آینده هم ترسناکتر به نظر میرسه...حداقل منطقم اینو میگه...تقریبا همیشه به همین موضوع فکر میکنم و این باعث میشهحتی از فعالیتهای خیلی معمولی روزانهمم بمونم...یه جورایی حس میکنم یه آدم معمولی هم نیستم...یادم میاد اون قدیما اعتماد به نفس داشتم؛چیزای جدید رو ...
220
-
تاریخ: 1401/4/9 ساعت: 3:05
بازداشت . . . ! آدم درد هم بکشه حداقل آزاد درد بکشه . . . لحظه شماری برای اسارت مجدد!
۲۲۱
-
تاریخ: 1401/4/9 ساعت: 3:05
۲۲۱ : نوشتن بی فایده س ، اون شعر های زیبا بی فایده ان .دکتر هم نمیفهمه من قرص ضد افسردگی نمیخوامنمیخوام مثل ماهی های ژاپنی برم اینور و اونوربعضی وقتا فکر میکنم متانت سکوته و بس.تلاش ها بی فایده س.دلم میخواد فراموش بشم فقط.کلیپ های انگیزشی حالمو به هم میزنه...همه چی حالمو به هم میزنه.فقط میخوام همه چ...
۲۲۲
-
تاریخ: 1401/4/9 ساعت: 3:05
۲۲۲ : فکر میکردم همه چیز باید پایان دل انگیزی داشته باشدمثلا چند صد کیلومتر دور تر از ساحل هوای نسبتا تاریک با نم نم بارانتنهایی قدم زد ریه های خود را با بوی خاک نم پر کردو با یک آهنگ زدبازی به قدم زدن ادامه داداین طرز فکر اشتباه این ناخوشی باعث شد همه چیز را ناتمام رها کنم.چه کسی میتوانست بفهمد؟ پا...
117
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:09
نمیدونم چی شد ، یه اتفاقی افتاد و من کلا عوض شدم.یه جورایی خودمو با قانون های طبیعت تطبیق دادم انگار؛اون حس شاعرانه و سوز اون آتیش تو یه جاهایی از جنس عمق بدنم از بین رفته.هنوزم میدونم تهش هیچی نمیشه
118
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:09
جگرتون یه قرون نمی ارزهبعد انتظار دارین باهاتون خوب رفتار کنم؟!
119
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 19:09
لحظه به لحظه ی شب رابوی کاغذ استشمام کردمتک تک سینوس هایم باز شدندو با صدای اول گنجشک صبحگاهی از روی کتاب پریدمبیشتر اوقات فکر میکنم ، فقطبرای خودم دوختم و بریدمتنهایی آن قدر هم ترسناک نبود...51 هرتز!
115
-
تاریخ: 1398/3/26 ساعت: 18:14
اعتیاد... واژه ای که وقتی میشنوم دوست دارم باب افتعال رو از ریشه دربیارم و ریشش رو با ترامادول های ایفل پر کنم تا شرشو از خودمو و سایه م خلاص کنم.کتابی نوشتنو رها کردم هیشکی کتاب نمیخونه... درختا کاغذ
111
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 15:56
آدما می آیند و می روند... بسان تبری دل ما را تراش می دهند... بعد از هر گذر رهگذری... بعد ، گذر پشتِ گذر! و این خودخواهی از یک تک یاخته ای شروع شده و تا ابد در ما مستقر خواهد بود! نشاید از سازش و چالش
112
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 15:56
تق تق تق تق! در را باز کنید! ما آمده ایم تا نجاتت بدیم... هی پسر! صدایم را میشنوی؟ از داخل پستو اسمی نیامد تا خود را بشکند... به نظرش ماندن همان رفتن بود، ماندنی که سر و کله اش از رفتن پیدا نشود پختگی
113
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 15:56
مغزی که هر قسمتش جبهه ای گرفته جنگ داخلی را تجربه میکند هر بخش میخواهند صدای خود را بلندتر کنند و خود را از جان سیراب میکنند تا خان شوند! کلمه ها را می جوند و شروع میکنند به تشعشع احساسات... بخشی که ل
114
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 15:56
سراسیمه ترس بود... از «س» اول تا «م» آخر! جویش و کوبش ... امید های شکسته با زیر چشم های متورم و قرمز و لب های خشک ترکیده.... سکوتی زاییده ی فریاد... خیابون ساکت... تیشه ای بی فرهاد! سراسیمه دود بود! ا
101
-
تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 17:17
101 : انسان از خود شروع کرد به کشف کردن! روز به روز دایره ای که بین خودش و دنیا بود بزرگتر شدبعد از زمین هم خارچ شد! اما چیزی که نمیدانم اینست که تا چه حد این خارج شدن ادامه دارد! + جمعه سی ام مهر ۱۳۹۵ 15:17 | سورنا |
102
-
تاریخ: 1396/4/19 ساعت: 17:17
- بیا درد و دل کنیم. + دیگه از من گذشته .... :)