هر بخش میخواهند صدای خود را بلندتر کنند و خود را از جان سیراب میکنند تا خان شوند!
کلمه ها را می جوند و شروع میکنند به تشعشع احساسات...
بخشی که لباس پاره و قرمز دارد فریاد میکشد :
" با قلبی که سمت چپ قرار دارد راه راست نرو که پیچ میخوری"
در آن طرف صدای پیرزنی به گوش میرسد که خودش را منطق خطاب میکند
او حیوان بودن در حال ناطق بودن را به من یاد آوری میکند.
جبهه ی دیگر صدای کودکی می آید که روز به روز قد میکشد! نه نه! ثانیه به ثانیه!
و دقیقا در همین لحظه عقربه ها به جای گردش چرخش میکنند ولی بدون نظم!
و از من دوچرخه میخواهد... دوچرخه ای که بدون پدال زدن نیوفتد!
به من میگوید چقدر سرسره بازی خوب است!
با حواس های پیچ آلود دست هایم به هم پیچ میخورند و چشم هایم کنترل مردمک را از دست میدهند!
مردمک چشم ادای قمر را در می آورد دور خودم!
منطق هنوز نمرده ولی پیر است، قرمز هم که از لباسش سیر است و خاکستری را ترجیح میدهد!
ناگهان پیرزنِ خنزروپنزر با صدایی که صدا نیست و در نمی آید؛ داد میزند:
" ای من ! شاید همه ی احساساتت نتیجه ی یه حس تحمیل شده به تو باشد"
و این دقیقا جایی است که درخت سر کوچمان توی بلوار لعنتی می رقصد؛ و باد با دخترش نسیم که موی بلندی هم دارد می آید و نسیم موهایش را به صورتم اصابت میدهد
دو سنگر جلوی هم! اولی میگوید بخند و دومی هم میخندد و سیزیف را فریاد میزند...
همان وسط وسطا ! سنگری هست که خودش را آینده می نامد و مسئول تنش و سمپاتیک است!
ابرو های از بناگوش در رفته ، سیبیل های کلفت با قیافه ی سیاه سیاه تیک عصبی میگیرد!
سکسکه زدن آغاز می شود!
سعی میکنم به آن ها بفهمانم که من هم زندگی را طوری هست دوست دارم!
اه! بین این همه من ! من کجاست؟ من هستی؟ من کدامش هستی...؟ لعنتی....
به منطق میگوید تو را که آفرید؟
پیرزن سن و سالش را به رخم میکشد و من به او یادآور میشوم که من خالق آنم!
پیرزن کینه ای از حرف لباس قرمز سابق دلخور شده است! و فریاد می کشد:
" قلب تلمبه ای بیش نیست "
دقیقا اینجا رشته ی سخن را منِ من میگیرم! و پیرزن را محکوم میکنم !
میگویم: " منطق احساس است! و تو هم بود ، و هم نیستی! "
از روی تخت زیبا مرد خوش هیکلی برمی خیزد ، با لباس رسمی و کراوات طاغوتی!
و به دست راستم فرمان خط خطی میدهد!
و بعد پایینتر پینه آل را صدا میزند...
چشمها و بدنم غرق ملاتونین شده اند...
لعنت به چرخ و هر چیزی که گرد است و می گردد...!
برچسب:
نویسنده: آبتین کاشانی