ما آمده ایم تا نجاتت بدیم... هی پسر! صدایم را میشنوی؟
از داخل پستو اسمی نیامد تا خود را بشکند...
به نظرش ماندن همان رفتن بود، ماندنی که سر و کله اش از رفتن پیدا نشود پختگی نیست!
جایی وسط خود ، تن خود ، دقیقا جایی که داغیِ چایی میسوزاند... ؛ سوزش همیشه از چایی نیست! متاسفانه!
گاهی انسان از برش می سوزد گاهی پرش و گاهی خاطره های نشسته بر چشمان! و بعضی زخم ها چسب زخم بر نمیدارد که نمیدارد... بی زبان را گاهی زبان ضخیمی که نه ولی عظیمیست.... اما اگر عقل هوشیار جذاب آن باشد... آن طرف شهر رویاها پرستویی پر میکشد و دلش بر دل ما می نشیند... شاید ما هم به اندازه ی آن پرستو آزاد باشیم... فهم این ساده هست.... ولی مشکل اینجاست که سادگی خیلی پیچیده است...
سرزمین برهوت ... آشنایی نیست. سایه های سیاه دور می زنند و چراغ ها چیزی شبیه ماه های از توی هم در رفته! ماه نه شاید نوعی قاصدک های رنگی باشد که در هوا میچرخند ولی انگار جاذبه ای وجود ندارد و نهنگ های آبی در آسمان شنا میکنند ! شنا که نه پرواز میکنند!
درها به رویم باز می شوند و پشت هر در ، خودمم را میبینم ! اما کدامین خودم را؟!
در جایی میخندم ، گاهی گریه میکنم! ، خوبم ! گاهی بد... ولی انگار الان همه ی این تصاویر مضحک اند.
آدم های دنده شکسته با پاهای کج و کوله مرا محاصره میکنند، چشم در چشمشان نمیشوم!
دلشان را میبینم! یکی سیاه یکی سفید و یکی خاکستری!
به نظرم خاکستری از همه خطرناک تر است...
عروس های دریایی پا در آورده اند و همه را نیش میزنند... گل ها یخ زده اند. چرخ و فلک ها بدون سوار کار می گردند! ساعت نمی چرخد!
اما شک ندارم که این افزاد علاقه ای به شیپور و مشتقات آن نداشته باشند!
نوعی پروانه ی تکامل یافته مرا میبیند و خودش را به صورت من می ساید!
جیب هایم پیش خودم نیستند! خبری از کاغذ هایی نیست که روی آن عددی ارزشمند نگاشته شود!
من فقط جایی را دارم که دیگر آن در من نه ! بلکه من در آنم ... اینجا خبری از آتش و شیر و شمشیر نیست...
هر از گاهی پر میکشم و بسان قطره ای باران بر گونه هایش فرود می آیم...
گاهی لبخند میشوم و چاکی بر گونه اش می اندازم
گاهی چایی می شوم و دل را میسوزانم ، اما نمی پرم .... نمیبرم....
نمی برم !
هر آمدن رفتنی دارد ، هر سلام یک خداحافظی ! چیزی که آغاز دارد پایان هم دارد...
تنها یاد است که با مصرف زیاد می شود
تنها علم است که میماند...
دوست تنها دست دوست را نمیگیرد...
این ساده است....
اما سادگی خیلی پیچیده است....
خیلی :) !
برچسب:
نویسنده: آبتین کاشانی