بسان تبری دل ما را تراش می دهند... بعد از هر گذر رهگذری... بعد ، گذر پشتِ گذر!
و این خودخواهی از یک تک یاخته ای شروع شده و تا ابد در ما مستقر خواهد بود!
نشاید از سازش و چالش طلب صلح کرد...
از ما تبر می سازند برای چه؟ برای تراش دادن دلمان....
دلمان را به خودش می سایند...
نهایت ، دلمان شیشه ای می شود! و پشت دلمان را هر کس و ناکس و کرکس میبیند!
و این ما را به مرگ سوق میدهد ... مرگی آرام از پس خنده های خوفناک مضحک بی دلیل!
و تو ای دوست... تراشکار خوبی باش حداقل...
بتراش... صدایی نخواهی شنید... چه مرد و زن ها که به نفیرم خواهند نالید... و طلب حق را خواهند کرد.
حقی که در من است ، حق است! خواهی دانست... من ، تنها یارم است...
بگذار من را به حال خودم... آن چه را می پنداشتم خود غلط بود...
من ، خوب بلد هست که چگونه این کلمات را استفراغ کند...
و شاید تنها کاری که از دستش بر می آید همان باشد...
به عجز در این جوکِ مسخره ی طبیعت کاملا ایمان دارم!
برچسب:
نویسنده: آبتین کاشانی